امشب جلسه پاياني اردو است و بچه ها كم كم باورشان مي شود كه اردو رو به پايان است! ولي انگار من هنوز نمي خواهم باور كنم ..
تا بعد ــ ...
OOOO
از نكات جالب و به ياد ماندني اين جهادي حضور حامي در اردو است !! با قطعه "فقط نگاه ميكنم" ! اين موضوع براي بچه ها آنقدر هيجان انگيز بوده كه حتي حميد فراهاني هم وسط فوتبال "فقط نگاه ميكنم" را با خود زمزمه مي كند !!
بچه ها از وضع غذا اصلا راضي نيستند ! ولي وقتي به اين فكر مي كني كه در همين نزديكي كساني هستند كه همين هم براي خوردن ندارند ، نمي داني بايد خوشحال باشي يا ناراحت ..
تا بعد ــ ...
OOOO
و من جزو آنهایی بودم که قرار بود کار در روستایی جدید را تجربه کنند ! چهارپایاب بسیار محروم تر از محمد آباد بود ! نه سبزی ای ، نه باغی ، نه آبی ....
شباهت هایش به بزن آباد بسیار بیشتر از محمد آباد و آبیز بود ! اینجا هر خانه ۲-۳ تا سگ داشتند ! شاید یکی از دلایلش نزدیکی بیش از حد به مرز افغانستان یا نا امنی بیش از حد منطقه باشد .
امروز خیلی بیشتر از روزهای قبل کار کردیم . اوستای جدید اسمش رضا بود ! خیلی خیلی دوست داشتنی تر از آن بود که فکرش را بکنید ! او دیوار را می چید و من برایش آجر می انداختم ! هنوز هم صدای : ممد جان آجرش ، با آن لهجه شیرین را میشنوم ...
بعد از ظهر رفتیم روستای اسفاد ؛ باغ میوه اوستا رضا ! انار خوردیم ، انگور خوردیم ، شفتالو هم خوردیم ! (تا قبل از این فقط اسم شفتالو را شنیده بودم !)
یکی از گوارا ترین ، زلال ترین و خوشمزه ترین آبهایی که تا به حال خورده بودم ، آب قنات اسفاد بود ؛ ۱۰۰۰ متر در دل کوه ...
امروز دیگر در آجر اندازی خبره شدم ! (زیر دست اوستا رضا) اصطلاحات جالبی هم یاد گرفتم !!!

هر شب ۴ تا قرص می خورم : استامینوفن کدئین ، متاکاربامول ، آدلت کلد ، مفنامیک اسید !
تا بعد ــ ...
OOOO
امروز روز استراحت میان اردو بود ...
از لباس کار و فرقون و آجر و اوستا هم خبری نبود ! رفتیم یه اردوگاه نزدیک قائن که جزو اموال منابع طبیعی استان بود ! یه استخر هم داشت پر از جلبک ! اگر جهادی نبود ، حتی از کنار استخر هم رد نمی شدیم ؛ اما به سرعت لباسهایمان را درآوردیم و پریدیم آن وسط ها ! کلی واترپلو بازی کردیم ، بعد نهار و بعدش هم خواب ! که دوباره به سراغم آمدند و دست وپایم را گرفتند و پرتم کردند همان وسط ها !!! با این تفاوت که این بار لباسهایم هنوز تنم بود ...
بعد از ظهر سری به مسجد روستای کریزان زدیم (که پارسال فرشهایش را ما خریده بودیم) و از آنجا هم به روستای بمرود رفتیم و به مقبره الشهدایش...
باد زیبایی می وزید . کم کم هوا تاریک می شد و باز هم ستاره های کویر شروع کردند به کار همیشگی شان ...
خسته ، مریض ، گرسنه ، به اردوگاه برگشتیم ...
تا بعد ــ ...
OOOO
کم کم دارم تو عملگی یه چیزایی یاد میگیرم ! آجر پرت کردنم داره حرفه ای میشه ! امروز دیوار چیدن رو هم تجربه کردم... (بین زمین و آسمان ... !)
امروز رودرواسی ای که با بچه ها ی روستا داشتیم کم تر شده بود ؛ کم کم گپ های دوستانه زدیم ، جوک گفتیم ، و خیلی زود هم رفیق شدیم : محمد ــ حسن ــ رضا
اگه فکر میکنید که چون ۳تا اسم نوشتم به این معناست که فقط با ۳نفر رفیق شدم ، سخت در اشتباهید ! اینجا وقتی صدا می کنی محمد ؛ ۷ - ۸ نفری بر میگردند و می گویند : ها ؟!
به رضا گفتم ساعت چَنده ؟ گفت : خوارت بیرجَنده ؟!!!
دخترهاشان هم بدتر از من ؛ خیلی خجالتی اند !
با ۳ تایشان حرف زدم ... همه شان فاطمه بودند !!!
شام نون بود و پنیر و هندونه ! هم سر جلسه شبانه هندونه زیاد خوردم ، هم سر شام ! انقدر خوردم که عقده این چند روز و خالی کرده باشم ! به همین خاطر شب دچار مشکل شدم !
نزدیک بود شب بارون بیاد ! (جو گیر نشین بابا ! ... فقط گفتم نزدیک بود !)
تا آخر اردو هندونه نخوردم ....
تا بعد ــ ...
OOOO
با یکی دوتا از بچه ها رفتیم سراغ پی کندن آشزخونه . بدون اینکه انرژیمو تقسیم کنم شروع کردم به پی کندن ! هی کلنگ بزن ، هی با بیل خالی کن ...
بعد نیم ساعت بازوی چپم گرفت ؛ مچ دستم هم خیلی درد گرفته بود . رفتم یه لیوان آب خوردم و تو سایه دراز کشیدم !
**************
چشامو که باز کردم دیدم ۸ - ۹ نفر دست پامو سفت گرفتن و دارن منو با خودشون می برن ! فکر کردم مثل روزای قبل (و نفرات قبل) یه خاکمال سادست ! اما اینبار یه کم فرق می کرد ! تا به خودم اومدم دیدم توی یه تشت گِل خوابیدم و از چپ و راست دارن روم گِل میریزن !!
**************
از راه که رسیدیم اول رفتم حموم . خوشبختانه گِلهای خشک شده راحت پاک میشدن ؛ اما یه جاهایی هم نفوذ کرده بودن که یکم دچار مشکل شدم !
تو حموم متوجه یه چیز دیگه هم شدم : این که جای سالم به سختی تو بدنم پیدا می شه !
تا بعد ــ ...
OOOO
باز هم لباس کار ، کرم ضد آفتاب ، عینک آفتابی ، کلاه و از همه مهمتر چفیه !
محل کار یه مسجد نیمه کاره بود . مسجد یا حسینیه ؟(مسئله این است!)
فرغون بردم ، ماله کشیدم ، ملات درست کردم ، بیل زدم ، آجر هم بالا انداختم ( در این زمینه خیلی ناشی بودم ؛ تا حدی که چند بار نزدیک بود سر و صورت اوستا رو بیارم پایین !!! ولی کم کم یاد گرفتم و واسه خودم اوستایی شدم .)
امروز یه عروسی هم دعوت داشتیم . اما به جای این که ما بریم عروسی ، عروسی رو برامون آوردن ؛ یعنی فقط نهارشو واسمون آوردن ! (آخه احتمالا با اون وضع لباسا عروسی رو به گند می کشیدیم !)
راستی : سیستم عروسی های اینجا ۷ شبانه روزیه !!!
(۲-۳ تا عکس تو ادامه مطلب واستون میذارم !)
تا بعد ــ ...
OOOO
بچه ها را که راهی کردیم ، همه جا را که تمیز و مرتب کردیم ، تابلو اعلانات را که ردیف کردیم ، نوبت خرید رفتن شد. با سید حسن رفتیم آبیز، محمود آباد ، وبعدش هم سری به گروههای کاری زدیم ! روز اول کار بود و همه را بدجوری جَوگیر کرده بود !
شب که شد شام بچه ها را که آماده کردیم ، سفره را که جمع کردیم ، کلمن ها را که آب کردیم ، کم کم تمام شد ... شهردار بودن را می گویم .
همه که خوابیدند ، من نخوابیدم ! یعنی نتوانستم ...
رفتم بیرون .
زیر آسمانی که با آسمان تهران فرق زیاد داشت .
و شروع کردم به فقط نگاه کردن !!!
تا بعد ــ ...
OOOO
از ترمینال مشهد ، ۸ ساعت اتوبوس سواری در انتظار آبیز !
با بزن آباد فرق زیاد دارد : آب دارد ، سبزی دارد ، بعضی جاها جاده آسفالت دارد ، محمود موتوری ندارد...
اما مردم همان هستند و محرومیت ها همان....
محل اسکان مدرسه ای شبانه روزی است ، خالی از سکنه و وسط بیابان !
اولش فکر می کردیم در خود آبیز اقامت خواهیم داشت اما اینجا تا خود آبیز هم راه زیاد است !
مدرسه ای شبانه روزی با چندتا خانه متروک اطراف که حالا لانه سگها شده ...
ساعت ۱۰ نشده ، همه برای خواندن واقعه جمع شدند !!!
تا بعد ــ ...
OOOO
تعدادمان نسبت به اردوی قبل کمتر شده است . امیدوارم صمیمیت و یکدستی اردوی گذشته (که مثال زدنی بود ) امسال هم در جمعمان پررنگ باشد .
خوشحالم که MP3player با خود نیاورده ام . چون اگر همراهم بود قطعا فرصت برای گفتن حرفهای مهمی که امشب در قطار رد و بدل شد ، پیش نمی آمد !
تا بعد ـ ...
OOOO